كوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ ... در تو اين قصه ي پرهيز ، كه چه ؟ ...
در من اين شعله ي عصيان نياز ... در تو دم سردي پاييز ، كه چه ؟ ...حرف بايد زد ! ...
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است ... و
عبث بودن پندار سرور آ ور مهر .
آشنايي با شور ؟ .... و جدايي با درد ؟ ... ونشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آيينه اي ست ، با غباري از غم ... تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار .
با تو اكنون چه فراموشيها ... با من اكنون چه نشستنها ... خاموشي هاست .
تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من .
(مصدق)